آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

دی ماه 96

و اما در احوالات دی ماه 1396 امسال دی ماه پسرم فقط 5 روز اول دی اومد مهد کودک و مابقی هم زحمتش با مامانی بود و کلاس مشاعره هم که اصلانیومدیم و خلاصه اینکه با اینکه گل پسری تو خونه بود ولی استرس های بسیار زیادی بر ما گذشت.از زلزله های متعدد و مریض ی های آرادی و کشتی سانچی و ......  ولی خدا رو سپاس که تمام شد و رفت. از شب یلدا بگم که در کنار خانواده و خانواده دایی جان در منزل پرستو به سر بردیم و همه چیز خیلی عالی بود و فقط تنها مشکل هموم هول و ترس زلزله بود که نفسمان رو به شماره می انداخت و آن شب همگی همانجا در کنار هم سر کردیم و صبح هم دسته جمعی نقل مکان کردیم به خانه ی مادر جان. هف...
25 دی 1396

جمعه 24 آذر 96

جمعه ی هفته ای که گذشت گل پسری رو طبق قرار قبلی بردیم سرزمین عجایب. همون اول که رسیدیم اسباب کریسمس به راه بود و آرادی با دیدن اونا دوباره ترسید گل پسری و شروع کرد که من نمیام بازی کنم بریم خونه ی خودمون ولی وقتی بردیمش بالا دیگه راضی نبود برگرده خونه و میگفت هنوز همه ی بازی ها رو نکردم. خدا رو شکر بهش حسابی خوش گذشت و کلی حالشو برد. هفته ی قبل هم  مربی کلاسشون خاله زهرا بهشون گفته بود که مهر و جانماز بیارید میخوایم با همدیگه نماز بخونیم. پسرم کلی کیف کرده بود از اینکه تو مهد کودکش نماز خونده بود و لذت برده بود. ...
25 آذر 1396

تعطیلات 15 آذر 96

سلام و درود آخر هفته ای که به خاطر مبعث حضرت رسول تعطیل بود رفتیم و سری به خانه ی مادرشوهر جان و شمال زدیم و هوایی عوض کردیم و ریه ها را از آلودگی تهران تخلیه نمودیم و با یه عالمه اکسیژن تازه برگشتیم تا دوباره از هوای آلوده ی تهران استنشاق کنیم. چهارشنبه صبح به همراه پدرو مادر جان راهی شدیم و توی مسیر خدا رو شکر خلوت بود و آرادی هم حسابی مشغول بازی بود و کلی کیف میکرد و ورجه وورجه و شادمان از اینکه بعد از 2 ماه به سمت شمال عازمه. وقتی رسیدیم اولش که حسابی تا میتونست ناز و ادا داشت و میگفت من از ماشین پیاده نمیشم بچم از ذوق زیاد نمیدونست چیکار کنه بعد هم با هزار صلوات و سلام و قربون صدقه رفتنای ...
18 آذر 1396

روزمره گی های ما 96/08/30

روزها یکی پس از دیگری میگذرد و روزمرگی های زندگی همچنان ادامه دارد. هر روز صبح که بیدار میشویم کوله بار برمیبندیم و راهی میشویم سمت اداره و بعد هم تحویل گل پسرمان به مهد کودک و آغاز روز نویی دیگر و ....... کلاس مشاعره پسرم همچنان برقراره با این تفاوت که ساعتش رو تغییر دادیم به بعد از ساعت کار تا لطف همکاران محترم دانشکده اینچنین بر ما روزافزون نگردد و اما برای رفتن به منزل باید یک ساعتی را در ترافیک پر از استرس تهران طی کنیم و در این میان آرادی اوایل مسیر رو خوب میگذرونه ولی نزدیکیهای خونه دیگه تمام تلاش خودش رو برای برهم زدن آرامش مینماید صد البته که ایراد از پسرمان نیست و این ترافیک تهران است که هیچگاه تمامی ندارد. چیزی ک...
30 آبان 1396

آبان 96

  پسرم هر روز شیرین تر از دیروز و عاقلتر و البته گاهی اوقات رو اعصاب تر از روز قبل میشی  روز به روز میگذره احساس میکنم پسرم دیگه داره بزرگ میشه و باعث دلگرمی بیشتر مامانش ولی چیزی که برام خیلی واضح و روشن هست اینه که سپاس خداوند رو برای این همه کرم و بزرگواری نمیتونم بجا بیارم. خدایا عاشقتم. و اما در احوالات این روزای پسرم بگویم که کلاس آزیتا جان همچنان به راهه و تقریبا شنبه ها دو ساعتی در کنار ایشون هستیم تا بر دامنه ی شعر های پسرم افزوده بشه بماند که پروژه ی مرخصی گرفتن از سرکار با محبت همکاران عزیزتر از جان شده یه فاجعه در حد تیم ملی ولی ما مصمم به مسیرمون ادامه میدیم و پیش میریم تا ببینیم خدا چی میخواد. تو...
10 آبان 1396

روزمره گی های آراد

  پسر نازنینم، گفتم برایت بنویسم از آنچه در دل دارم و نمی توانم بگویم… شاید مجالی نباشد که برایت بگویم… نمی دانم که اصلا این دلنوشته روزی چشمهای زیبای تو را زیارت خواهد کرد یا نه… نمیدانم آن روز ها کجایی و شبها در آغوش کدام یار آرامش را در می یابی و صبح ها با نسیم نفس کدام دوست بیدار می شوی… ولی مهم این است که الان شبهایم را با گرمای آغوش تو آغاز می کنم و صبح ها با صدای نفس تو روز را از سر می گیر م. روزمرگی های پسرم در مهد کودک کلاس نقاشی (این روزا حسابی عاشق مهد کودک شده و وقتی بهش میگم بمون خونه ی مامانی میگه: مامان من عاشق مهدِ کودکم. دوستا...
29 مهر 1396

تولد 4 سالگی در کنار خانواده

تقریبا یک هفته ای بعد از 25 شهریور چهارشنبه بود که جشن تولدی برای پسرمان در خانه گرفتیم  و این دفعه در کنار پدر و مادر و خواهران عزیزتر از جان. از آشپزی ها و کارهای جانبی و خسته کننده که بگذریم، همه چیز عالی بود و کلی به پوریا و آرادی خوش گذشت و بازی و شیطنت کردند و حالش را بردن. د ر این مدت هم حسابی مشغول عزاداری دهه ی محرم بودیم و آراد و امیرعلی تا میتونستن آتیش سوزوندن و کلی بازی کردن البته ناگفته نمونه که در این میان هم از سینه زنی غافل نمیموند و قربونش برم کلی واسه خودش سرگرمی داشت.                   ...
11 مهر 1396

تولد 4 سالگی آرادی در مهد

پسرمان چهارسالش تمام شد و من چهارصد برابر عاشقش شدم. بله 4 سال گذشت و قرار بود جشن تولد پسرمان را باز هم در کنار اعضای خانواده برگزار کنیم که در پی سفر مادر جان و پدر به شمال به تعویق افتاد. برای همین جشن تولدی در مهد کودک بپا کردیم و طی قرارهای قبلی با مدیر مهد کودک کیک و شمع و کلاه و شیر به تعداد لازم محیا نمودیم تا در کلاس خودشان به همراه بچه ها جشن بگیرند. ولی بعدتر مطلع شدیم که از کلاس ها دیگر نیز میهمان داشتند و با کلی شادی و بازی و موزیک و رقص همراه بود و تنها دو عدد عکس به دستمان رسید در کنار دوستان ادامه مطلب لطفاً آراد یک روز مانده به پایان چهار سالگی و ا...
26 شهريور 1396